شعر عاشقانه

دلتنگی...؟ حاضر غم...؟ حاضر درد...؟ حضر تنهایی...؟ حاضر عشق...؟ غایب بلندتر میخوانم عشق...؟ غایب بازهم نیامده؟ غیبت هایش از حد مجاز چندیست که گذشته، اخراجش میکنم. هم خودش و هم خاطراتش را... زن شکوفه ایست که هنگام غنچه بودن دوست داشتنی موقع گل کردن عشق ورزیدنی و در وقت پژمردن پرستیدنی... پیشاپیش مبارک♡♥♥♡ دیشب خدا آهسته د ر گوشم گفت: دیگه بسه! بارانم از اشکهایت خجالت می کشد...!

کاش می شد در زمان عاشقی

عشق را در هر کجا فریاد زد
در زمان گیر دار زندگی
لحظه ها را یک به یک احساس داد
کاش می شد در شمار لحظه ها
عشق بی قید و قفس را یاد کرد
در حضور گرم و پرشور دو دست

شعر عاشقانه

لذت با هم شدن را یاد کرد
کاش می شد در کنار یکدگر
از حصار این مکان آزاد شد
در کنار جاده های بی کسی
عطر زیبای من تو ما شدن را یافت کرد
کاش می شد در دل مرداب غم
شادی یک دل شدن را داد زد
بر در دیواره های قلبمان
عکس عشقی جاودان را قاب کرد

نبودنت ها را با خیال بودنت به هم بافته ام چه سنگین شده این شال گردن دارد بغضم را در گلو خفه میکند

/ 0 نظر / 18 بازدید