پیامک

یک داستان کوتاه عاشقانه :روزی پسری به دختری گفت با من ازدواج میکنی؟ دختر گفت :نه! و آن پسر سالها به خوبی و خوشی زندگی کرد!

 

 

کاملا واقعی
تو صف سبد کالابودیم اونی که کارتارومیکشید شوخیش گل کرده بود هی میگفت پاتون رو سیمه اطلاعات نمیره ملت هم ساده.... هی دادمیزدن پاتونو از رو سیم بردارین سیم ازاد بشه
جاتون خالی کلی خندیدیم
اصن یه وضی بود     فقط یه ایرانیه که می تونه یه جمله با ۲۲ تا فعل بسازه!!
داشتم می رفتم برم دیدم اومد گرفت نشست، گفتم بزار برم بپرسم ببینم میاد؟ نمیاد؟!
دیدم میگه :نمیخوام بیام برو بزار بگیرم بخوابم!!!
خدا میدونه ترجمه ی انگلیسیش چی از آب در میاد...!!

/ 0 نظر / 17 بازدید